![]() |
![]() |
|
| شعر و ترانه |
|
غرق قصه بودم من از کجا خدایم رفت؟ از کجای این گریه اشک بی صدایم رفت؟! منواین روزهای دلگیر ، منو این شب های دلتنگ! که هر لحظه اش ،اتفاقیست و شاهکاریست در این زندگی واقعا" پوچ! که انگار قرار نیست هیچ وقت گل شود. این روزها و این شب ها دیگر اهمیتی ندارند... وقتی که می بینم هیچ چیز سرجای خودش نیست! وقتی که من دیگر خودم نیستم . دیگر نه با تیک تاک ساعت کار دارم، نه به صفحات تقویم که بدون لحظه ای تردید ورق می خورند. این روزها به هیچ کس نمی خواهم فکر کنم نه به آنها که دوستشان دارم و دوستم داشتند و حالا گم شدند میان دنیایی که برای خودشان ساخته ند و نمی خواهم غرق شوم بین اینهمه نا مهربانی. نه به آن ها که همیشه لبخند های سردم را پشت چهرای گرم پذیرا بودند. نه به آن ها که همیشه به فکرشان هستم و می دانم فرصتی برای فکر کردن ندارند... زیرا سرشان خیلی شلوغ است (یک دلیل واقعا" قابل قبول) گله ای نیست هرچند... بگذریم. انقدر دلتنگم که هیچ فلسفه شعری یا شعر فلسفی (فرقی نمی کند ،از هر طرف که بخوانید درست است ) هم دیگر دردی را دوا نمی کند! و آنقدر تنها... که حس می کنم خدا تنهایی خودش را فراموش کرده و زل زده به من! این روزها ی" هیچکس به هیچکس"، از که گلایه می کنم؟ اصلا" چه اهمیت دارد اینکه مدام می نشینم فروغ می خوانم و ویا پا به پای غزل (دختری که عاشقش هستم) گریه می کنم؟ اصلا" چه فرقی می کند وقتی الان... همین الان دلخوشی دیگری ندارم جز شعرو... واقعا" شعر! مطمئنم به هیچ کجای این دنیای نازیبا (به معنای واقعی کلمه) هم بر نمی خورد ، اگر من این مقوله را دو دستی بچسبم و هرگز ترکش نکنم. اگر چه می دانم به خیلی از آدم های زیبا(به معنای واقعی کلمه) بر می خورد. ولی خب.. چه میشه کرد؟ همچنان ادامه می دهم. . . اما زندگی ... شستن یک بشقاب است؟!! زندگی می تواند رفتن به یک جای دورافتاده مثل مصلای تهران باشد و اتفاقا" شرکت در یک جلسه ی ( شعر/ شعر خوانی/ شب شعر(عصر شعر) کارگاه/ همه موارد)آنوقت یک نفر مثل زهرا معتمدی شعری برایت می خواند که تو از حفظی و یک دفعه دلت هوس گریه می کند، اما مثل یک مرد جلوی خودت را می گیری دقیقا"این اسمش زندگیست!!{(اما یک اعتراف! من درست در همین لحظات ناب درگیر یک فکر شیطانی بودم وآن هم این بود که میخواستم بعد از جلسه با خانم معتمدی یک گپ دوستانه داشته باشم که میسر نشد واین تصمیم خبیثانه با شکست مواجه شد) و (از همین جا یک عذر خواهی بدهکارم به دوستانی که قرار شد بعد از صرف عصرانه... نه ببخشید ناهار از محضرشان استفاده کنم اما به خاطر وجود بعضی مسائل مجبور به ترک محل شدم.. همه اینها یعنی ببخشید بی خداحافظی رفتم)} از همه این حرف ها ، آدم ها ، خودم ..که بگذرم باز می رسم به همان نقطه همیشگی خدایا!! می دانم که می دانی.... دلی که در " تو " خلاصه می شود چقدر تنهاست و چقدر پوچ می شود جهان وقتی که گم شود در " من " در " تو " یک پیشنهاد کاملا" دوستانه / عاجزانه!! شعر را حتما" بخوانید و حتما" در باره اش حرف بزنید من.... تو ! هزار نقطه چین تا مرز ما شدن در بیت بیت غربت شعری رها شدن تو از جهان بی کس من دل / بریدی و این زخم های کهنه را ارزان خریدی و بغضی غرور خسته ام را دار می کشید مَردی کنار مُُردنم سیگار می کشید هی پرت می شدم شبی از یک صعود سخت از دست های بی رمق بی تو درون تخت کابوس پتک محکمی در گیجی سرم بر خواب های گم شده در ذهن بسترم عشق و غرور دست من/ رو شد در این قمار بازی نکرده باختم با حکم روزگار من خواب این جنازه را تعبیر کرده ام دنیای کوچک تو را تفسیر کرده ام مثل جواب اشتباه در متن زندگی مثل هزار نقطه چین در بطن زندگی این جمله فیلسوفانه!!! را هم از من داشته باشید تا بعد... هیچ اتفاقی در زندگی بزرگ نیست.. وقتی که من می توانم بزرگترین اتفاق زندگی خودم باشم! با احترام همیشگی : هستی حکیمیان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:41 توسط هستی حکیمیان |
|
|
( چمدان ) سالهاست چمدانم را بسته ام ... به امید روزی که بیاید... شاید ! حیران نشسته ام چشم به راهی دور گوش به صدایی آشنا و دل به امیدی نا شناس سالهاست که چمدانم را بسته ام ! حتی ...اگر... نیاید اما من.... باز هم دل به او بسته ام!! سالهاست که چمدانم را بسته ام ... For many years it has been That I have packed up my suite case. از لطف و محبت ایشان کمال تشکر را دارم. این هم یک ترانه قدیمی !! لا بلای موج چشمات دنبال یه حرف تازه هی می گردم و می بینم دلی که داره می بازه طرح چشمایی که انگار پره از رنگ سیاهی منو می کشونه آخر توی دنیای تباهی بارون نگاه خستم داره نم نمک می باره بوسه ی تو روی لبهام مونده بازم نیمه کاره حس خوب تورو داشتن مثل یک خواب و خیاله آرزوهام دورو نزدیک حالا رویای محاله حرف تو حرف شکستن یه شکست بی بهانه درد من ... درد حقیقت نبض کند یه ترانه ( هستی )
پ.ن : دوست گرامی ام جناب آقای حسین متولیان مجموعه اشان را با عنوان (سجده های سر به هوا ) به نمایشگاه امسال ارائه می دهند...امیدوارم استقبال خوبی از این مجموعه صورت گیرد . از همین جا به ایشون تبریک میگم و موفقیتشان را آرزومندم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:37 توسط هستی حکیمیان |
|
|
افسوس آنقدر ... چشمانم به تاریکی عادت کرده بود که... سیاه ترین نقطه زندگی ام را ستاره می دیدم . شکل بودنم با تو مثل سایه ای بی رنگ قصه های ِ تکراری مثل شعر ِ بی آهنگ می کِشی مرا با خود یک تلاش بیهوده دوره می کنی در من خاطرات فرسوده
حلقه می زند اشکی دور لحظه هایی سرد گریه می کند حسی روی شانه ای بی درد # # بین بودنم تا ...... تو حسِ ِ زندگی کم بود مُردنم به دستانت ! این تمام ِ درکم بود یک کلاف ِ سر در گُم روی باورت بودم من... منی که تنهایی حرف ِ آخرت بودم چون عروسکی کوکی روی صحنه رقصیدی پشت پرده ای / رو شد از لبی که بوسیدی
بغض ها گلویم را وحشیانه دزدیدند چند مترسکی از چوب موذیانه خندیدند ## یک خدا کنارم بود مثل "بودنم" غمگین هر نفس نهیبم زد گوش من ولی سنگین از شبی که رفتی تو فصل بی پناهی شد باورم نشد اما توبه هم گناهی شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:35 توسط هستی حکیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و
یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت..! حرفی به من بزن من درپناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم. ............ تمام مطالب این وبلاگ که با نام (هستی ) درج شده از قلم نویسنده است و هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده ممنوع می باشد با تشکر..... |
| پیوندهای روزانه |
|
آفتاب آدم برفی ها اثر جغد جن و پری وازنا عروض دیگران فروغ فرخزاد " بانوی شعرم " آرشیو پیوندهای روزانه |
| 'گذشته ها |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
غریبه جنون نبض زمون لحظه های پائیزی وقتی نیستی مادر ...! ....!چشمانت را بگشا امید دیدار جاده رسم عشق ...شکل بودنم با تو |
|
RSS
|