![]() |
![]() |
|
| شعر و ترانه |
|
خدايا
همه ام را بگير...
ديوانگي هايم را به من بازگردان!
حرف هایتان را در پست قبل بزنید! با تشکر...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:41 توسط هستی حکیمیان |
|
|
« گل » یا « پوچ» ؟!! فرقی نمی کند وقتی قرار نیست ، تو آن گمشده ام باشی...
باز بر می گردم سر این قصه، مثل کسی که نبوده! اما سرنوشتش از همان اول این بوده که برگردد و شاید حکمتی در کار است. نه مجسمه ای پیدا کردم ، نه دسته گلی ، نه دلبندی که بگویم : « حالا پرچم های نو را بر قلعه می افرازیم ، پرچم هایی که تو دوست داشته باشی! » که دوباره دستم را بگیری ، که دستم را در دست بگیری...
تنها مایه ی ِ سعادتی ، که آدمی را می تواند در این دور باطل روزمرگی بر سر این سفره سیر وسیراب کند و خوشبخت! تنها و تنها « حماقت » است! و دریغا که حماقت نیزموهبتی است خدادای که « وصالش نه به کوشش دهند! » . چه ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که فقط به اندازه ای که مصلحت است بفهمد!! اگر می خواهی برو ، اگر بخواهی ، بمان! آنچنان که می خواهی « باش!» بر روی این زمین ، در رهگذر تند بادهای آوارگی ، تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست. اگر گفته بودی : بمان! می دانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی : برو! می دانستم که باید بروم اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام ، اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام. چگونه نیندیشیده ای که یک انسان ، یا باید بماند یا برود؟
رباعی :
تنهایی لحظه های پر آشوبم هی مشت بر این دقیقه ها می کوبم انگار همیشه رسم دنیا این است: تو حال مرا بپرسی و... من خوبم!
_کینکل : شنیر بس است دیگر، دست از این حرفهای بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟
« آن ها هم حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی ِ خدا صحبت می کنند!!» _اصلا" بگویید ببینم خود شما چه کسی هستید؟ : « من فقط یک دلقک ساده هستم، و در حال حاضر توانایی هایم بیشتر از اعتبار و شهرتم به عنوان یک دلقک است. در ضمن ، یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به شدت به او نیاز دارم : (ماری ) اما شماها او را از من گرفته اید» . « ماری! در شهر ، مردم زیر گوش یکدیگر آهسته پچ پچ می کنند که تو در این یکشنبه ی ِ آفتابی و قشنگ به سینما رفته بودی. ودوباره به سینما رفته ای ... و دوباره... یک واژه ی ِ بسیار زیبا وجود دارد( هیچ ! ) به هیچ فکر کن. نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر روی دم پائی هایش می چکد...»
و در آخر 4 پاره ای که منتظر نقد شماست ...
مثل این ابرها دلم تنگ است توی بغضی ترین شب پاییز مثل حسی که گم شده در تو توی تنهایی کسی لبریز
واژه هایی همیشه سرگردان توی تردید عشق ... و نفرت حرف هایی که مانده بر لب من در فراموشی غم و حسرت
از دروغی که واقعیت داشت توی این سال های بی خبری مثل یک درد کهنه می میرم مثل یک بسته قرص بی اثری!
گم شدم از همیشه های کسی تا رسیدم به لحظه های جنون حل شدم در میان آغوشت وسط لحظه های بی قانون!
با جنونی که مانده در تن من از سکوتی که نیستم خواندن پشت هر بغض هی ترک خوردن گریه ها را به خنده چسباندن
شکل غمگین و مبهمی دارد دلخوشی های گیج بازیچه عکس سهراب روبه روی من در سرم جیغ می کشد نیچه
مثل غمگینی کسی در من که در آورده در خودش شکلک زندگی خنده داری من بود تلخ مثل « عقاید دلقک»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:24 توسط هستی حکیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| سایت های ادبی - فرهنگی |
|
عباس معروفی آوای آزاد آفتاب آدم برفی ها اثر جغد جن و پری وازنا عروض دیگران فروغ فرخزاد " بانوی شعرم " آرشیو پیوندهای روزانه |
| 'گذشته ها |
|
آذر 1388 فروردین 1388 مهر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|